| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
جامعهشناسی جریانهای سیاسی در ایران آینده
استراتژی سیاسی یا افراط و تفریط حزبی /دکتر علی دارابی استاد دانشگاه و پژوهشگرتحولات سیاسی - اجتماعی ایران معاصر
با اینحال بسیاری از صاحبنظران و جامعهشناسان سیاسی تحولات جریانی - حزبی در ایران، بر این باورند که فرهنگ سیاسی دهه چهارم انقلاب حول تکثرسیاسی شکوفا خواهد شد و با نهادینه شدن جریانات و احزاب سیاسی، حول دال برتر ولایت فقیه و تبعیت از «مردمسالاری دینی» کانون رقابتهای سیاسی در چهارمین دهه از انقلاب اسلامی مبتنی بر پلورالیسم سیاسی رخ خواهد کرد. البته باید گفت برخی از جمله نگارنده نیز بر این باورند که عبور از رقابتهای دوقطبی و حرکت بهسوی هندسه چند ضلعی سیاسی در ایران، هرچند ضروری است؛ اما بعید بهنظر میرسد. با در نظر گرفتن دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری که دقیقا حول رقابتهای دوقطبی «اصولگرا - اصلاحطلب» شکل گرفته بود و حوادثی که پس از آن شکل گرفت و منجر به رانده شدن جناح اصلاحطلب از نظام سیاسی شد، بهخوبی نمایان است که نمیتوان آینده جریانهای سیاسی را در همین راستا پیگیری کرد. از این دوران به بعد باید شاهد تولد راست و چپ جدیدی از میان جناح اصولگرا با تکثرات و تنوعات طیفی* باشیم و این امر نشاندهنده تداوم دگردیسی و تذبذب فکری و تئوریک جریانات سیاسی است.
بر این اساس ضرورت دارد در راستای چرایی تداوم دگردیسی جریانهای سیاسی و یا به بیانی دیگر ریزش و رویش جریانی در جمهوری اسلامی، بازنگری جدیای در ساختارهای نرم رقابتهای سیاسی در ایران و بهخصوص در حوزه فرهنگ سیاسی که در ذیل به آنها پرداخته شده صورت پذیرد.
شکی نیست که در حوزه فرهنگ سیاسی، ایجاد تغییر و تحول، مستلزم شناخت صحیح و رصد دقیق فضای حاکم بر فرهنگ جامعه است، تا برآن اساس، بتوان جهت ایجاد تحول، به برنامهریزی صحیح و مدیریت برآن، اقدام کرد. شناخت فضای حاکم بر فرهنگ نیز در دو شکل «فرهنگ تخصصی حاکم و فرهنگ عمومی حاکم» قابل تصور است و البته پر واضح است که دومی تابع اولی است. به همین روی ایجاد هرگونه تغییر و تحول در فرهنگ عمومی از بستر تغییر و تحول در فرهنگ تخصصی گذر میکند. فرهنگ تخصصی نیز از سوی جریانها و نهادهای فکری، فرهنگی و سیاسی و شخصیتها و نخبگان تأثیرگذار شکل میگیرد. بنابراین روشن است که محققین و اندیشمندانی که از یک سو دغدغه شناخت فرهنگ سیاسی و از سوی دیگر آسیبشناسی آن را دارند، نیازمند یک جریانشناسی علمی و مستند از فضای فکری، فرهنگی و سیاسی حاکم بر یک جامعه هستند.
غرض از ساختار فرهنگی ذهنیتی است که انسان در ارتباط با محیط اجتماعی خود کسب میکند و آن میشود که با خود دارد و محیط به او داده است. از جمله این ساختار فرهنگی، روحیه همکاری و رقابت است. روحیه همکاری و رقابت، دو عامل تعیینکننده در شکلگیری واقعیت جریانها و احزاب سیاسی سیاسی هستند. نه همکاری به تنهایی و نه رقابت به تنهایی، هیچکدام نمیتواند سازنده و کافی باشد. همکاری را با دنبالهروی و رقابت را با دشمنی نباید اشتباه گرفت. درحالیکه همکاری و رقابت دو عامل مثبتاند، دنباله روی و دشمنی دو عامل منفی و مانع هستند. روحیه رقابت با جریانها و احزاب دیگر، باعث رشد همکاری درون و برون حزبی میشود.
تجربه سالهای بین شهریور ۱۳۲۰ تا سال ۳۲ و در دوره انقلاب ۵۷ نشان داد که فرهنگ حاکم در ایران کمتر رقابت و همکاری، بلکه بیشتر انحصارطلبی، دشمنی، تلاش برای سلطهیابی مطلق بر دیگران و سیاست حذف بوده است. برعکس، روحیه ائتلافی و سهیم کردن دیگران در قدرت بسیار ناچیز بود. این روحیه عامل مخربی در ناپایداری جریانها و احزاب سیاسی و به تبع دگردیسی و استحاله آنها بوده است.
افزون بر همکاری و رقابت، حزبسازی و فعالیت در قالب جریانهای سیاسی نیاز به روحیه اعتماد به دیگران، خردورزی، هدفمندی و پذیرش بوروکراسی (رابطه سلسله مراتبی، قانونی و رسمی) دارد. مشارکت در کار حزبی بدان معنا است که افرادی در همکاری با یکدیگر، و رقابت با گروهی دیگر میتوانند براساس اصولی به هدف خود که کسب قدرت سیاسی است، دست یابند؛ ضمن آنکه حق موجودیت و امکان موفقیت سیاسی رقیب خود را بهطور قانونی و اجتماعی به رسمیت میشناسند. ائتلاف حزبی و قدرت مشارکتی ضرورت پرورش روحیه سالم در همکاری و رقابت است. فرهنگ سیاسی ایران، کمتر با این مفاهیم و محتوا همسویی داشته است. همانگونه که حاکمیت و جریان سیاسی غالب طالب قدرت است، و کمتر نقد و مخالفتی را برمیتابد، در طیف اپوزیسیون معترض (اعم از قانونی و غیرقانونی و یا درون و برون نظام در مقطع حاضر) نیز روحیه مشابهی وجود دارد. آنها بهدلیل همین روحیه انحصارطلبی و غیرائتلافی و دشمنی، پیش از آنکه توفیقی بهدست آورند، بر سر تسخیر انحصاری آن با هم به جدال میپردازند، و میکوشند رقبا را از صحنه دورکنند. این روحیه چه در طیف حاکمیت، و چه در طیف مخالفان، حتی برای منافع خود، خصلت تخریبی دارد نه سازندگی. حتی میتوان گفت فلسفه وجودی و علت پیدایش بسیاری از این احزاب و گروهها، ضدیت با دیگر جریانها، احزاب و گروهها و تلاش برای بدنام کردن و از صحنه به در کردن آنها بود. بهندرت تعدادی از این احزاب و گروههای بیشمار درصدد ائتلاف و پیگیری اهداف و خواستههای مشترک خود حتی بهطور موقتی برآمدهاند. معدود ائتلافهایی هم که بهوجود آمده، نظیر آنچه در جریان جنبش ملی نفت و ادوار بعدی تحت عنوان جبهه ملی و به نوعی جبهه دوم خرداد بهوجود آمد، بسیار شکننده بودند.
در عرصه ساختار فرهنگی آنچه بیشتر در ایران حاکم است، بقایای هنجارهای فرمانبرداری، روابط خونی و خانواری، قبیلهای و قومی، محلهگرایی، مرید و مرادی، رفیقبازی و نیز همبستگیهای مذهبی است. این مناسبات بهجای مناسبات قانونی، خردگرایی و بوروکراتیک، به درون جریانها و احزاب سیاسی نیز کشیده شده و آن را از محتوا و ضرورتهای حزبی تهی میکند.
بخشی از این روحیه زاییده ساختار فرهنگی است، و بخش دیگر از ساختار اجتماعی جامعه حاصل میشود. اگر چه ساختار فرهنگی از ساختار اجتماعی تغذیه میکند، ولی زمانیکه ساخته شد مستقل از آن عمل میکند. این درست است که یک فرد متعصب تنها در محیط تعصبآلود ساخته میشود، ولی زمانیکه این اعتقاد به او منتقل شد، او خود مستقل از محیط، تعصب به خرج میدهد و میکوشد تا محیط را به رنگ خود درآورد. یعنی آموخته ذهنی انسان، میشود ساختار فرهنگی او و مرجع داوری برای درستیها و نادرستیها. او - نخبه سیاسی - از این پس دنیا را از این دریچه میبیند و چون آن را درست، طبیعی و عین حقیقت میپندارد، میخواهد همه به مانند او عمل کنند و دنیا را آنگونه که او میبیند، ببینند. این ذهنیت رقابت را بهراحتی به دشمنی، و همکاری را به تقلید و دنبالهروی بدل میسازد و متأسفانه این ذهنیت در نزذ بسیاری از نخبگان جریانهای سیاسی دیده میشود.
گذشته از اینها ساختار و شاکله جریانهای سیاسی و دستگاه حزبی در ایران، متصل به طبقه اجتماعی خاصی نبوده و با گرایش نخبهگرایانه یا تودهگرا فقط توانسته است در برهههایی به نقشآفرینی بپردازد. اکثر این جریانها، احزاب و گروههای سیاسی، خاستگاه و پایگاه شهری داشته و پایگاه اصلی آنها را اقشار محدود روشنفکر و تحصیلکردگان پایتختنشین و چند شهر بزرگ دیگر تشکیل میدهند. هیچیک از این احزاب نتوانستند یا نخواستند در میان اقشار و طبقات پایین شهری و یا در میان گستردهترین اقشار و طبقات اجتماعی ایران، یعنی روستاییان و دهقانان، پایگاهی کسب کنند. البته معدودی از احزاب و دستههای سیاسی بعد از انقلاب تا حدودی از این قاعده مستثنا هستند.
مجموعه خصوصیات و نشانههای فوق به معنای آن است که در طی این یک قرن، جریانها و احزاب سیاسی در ایران دوام و قوامی نیافته و نتوانستهاند بهعنوان نهادی برای سامان دادن به مشارکت سیاسی، تحکیم و تثبیت شوند.
لذا با توجه به موارد پیشگفته، ضرورت دارد مؤلفههای ذیل در فرهنگ سیاسی - حزبی ایرانیان بهخصوص از جانب نخبگان سیاسی حاکم تقویت شود.
- کار تشکیلاتی عبث و غیرضروری پنداشته نشود و این درست یکی از علل ناپایداری جریانها و احزاب سیاسی در ایران از ابتدا تاکنون بوده است.
- جریانهای سیاسی باید نگاه به فعالیت خود را تغییر دهند. کسب قدرت سیاسی یک هدف نهایی برای جریان و احزاب اسلامی نباشد.
- جریانها و احزاب سیاسی در فرآیند رقابت در چهارچوب هر نظام سیاسی باید تابع قواعد شناخته شده آن نظام باشد، ممکن است در اعتقاد و نگرش فاصلههای گوناگونی بین جریانات سیاسی پیش آید، اما تبعیت از قانون و اصول سیاسی پذیرفته شده و مبانی هر نظام سیاسی در عملکردها و رفتارها، باید قاعده کار باشد. قانون اساسی، نظام جمهوری اسلامی ایران را با محوریت ولایت و قانون و رویکردهای اخلاقی تنظیم کرده است. هر جریانی اگر در رفتار و عمل به قانون و فصلالخطاب بودن رهبری و رعایت اخلاق سیاسی پایبند نباشد، با موانع طبیعی و غیرطبیعی در مطلوبیت سیاسی و رقابتها مواجه میشود. بخشی از این موانع طبیعی به محدودیت قانونی (با توجه به تعیین معیارها و شاخصهای قانونی) و بخشی هم به واکنشهای سیاسی ـ اجتماعی مردم (با توجه به پایبندی آنان به ارزشها و قواعد اخلاقی مورد انتظار) ارتباط پیدا میکند. بهعنوان مثال جناح اصلاحات، با ادامه همین روند رفتاری موجود، احتمالا تا چند سال دیگر در رقابتهای سیاسی غایب خواهد بود. زیرا با فاصله گرفتن از معیارها و نقش منفی، افراطیگری آنان در حوادث پس از انتخابات، فرصت زیادی برای بازیابی هویت آنان در چهارچوب نظام نیاز است تا هم مجموعه نظام و هم افکار عمومی با توجه به رفتارهای مورد انتظار در چهارچوب قانون و فصل الخطاب بودن ولی فقیه، رفتارهای جدید و بعدی این جناح را مشاهده کنند.
- جریانهای سیاسی و به تبع احزاب و تشکلهای وابسته به این جریانها باید دارای برنامه، تشکیلات، نظم، آموزش و ارگان اطلاعرسانی باشند.
- آموزش و تربیت نیروهایی سیاسی در دستور کار جریانهای سیاسی باشد. چنانکه این مهم از تأکیدات مقام معظم رهبری بهشمار میآید. ایشان در صحبتهایشان در دوران ریاست جمهوری در جمع مسئولان واحد آموزش حزب جمهوری اسلامی اساس کار افراد را در حزب، آموزش میدانند و اساسا هدف از ایجاد تشکل دینی همچون حزب جمهوری اسلامی را تجهیز کردن ملت از لحاظ اندیشه اسلامی و بینش سیاسی میدانند و تصریح میکنند که احزاب غربی علیرغم اینکه آموزش دارند، ولی فاکتور آموزش بهعنوان محور فعالیت آنان نیست، در حالیکه در نظام اسلامی احزاب، گروهها و تشکلها باید همه چیزشان به محوریت آموزش قرار گیرد.
- جریانها و احزاب سیاسی بهعنوان نهادهای برخاسته از متن جامعه و رابط میان مردم و حاکمیت، مصمم به انتقال خواستهها و مطالبات مردمی به مراکز تصمیمسازی باشند. از اینرو، میتوانند محل مناسبی برای تجمیع مطالبات تودههای مردمی و اقشار گوناگون بهشمار آیند. درعین حال، جریانها و احزاب خارج از دستگاه حاکمه و دولت، باید با نقد برنامهها و سیاستهای دولت حاکم، برنامهها و پیشنهادات اجرایی و عملی مناسبی برای حل مشکلات مردم و جامعه خود ارایه کنند.
- بهجای القای عمومی و تبلیغات فردی یا جناحی، آن را در حوزههای حزبی دنبال و همینطور اندیشه را به پایین منتقل کنند و بعد فکر را به اعماق جامعه بکشانند.
- جریانها و احزاب سیاسی باید قواعد رفتار و رقابت سالم سیاسی را بپذیرند و قدرت پذیرش یکدیگر را نیز داشته باشند و از تمامیتخواهی و انحصارطلبی جدا اجتناب ورزند. در همینحال در صورتیکه مورد اقبال عمومی قرار گرفتند، احراز اکثریت را فرصتی برای خدمت و نه جمعآوری غنیمت و قلع و قمع مخالفان بدانند. چنانکه مقام معظم رهبری در مورد فضای تعامل جریانها، جناحهای سیاسی در کشور، طی بیاناتی در سال 1380، سه الگوی احساس مسئولیت خدایی، استحکام و تشکیلاتی حمایت و پشتیبانی مردمی را بهعنوان معیارهایی تعیینکننده که باید در روابط جریانها و جناحهای سیاسی لحاظ شود، مطرح کردند.
بر این اساس اگر جناحها و گروههای سیاسی، علاوهبر اختلافنظرها و فراتر از ملاحظات رفتاری در حوزه فردی - نخبگی و تئوریکی که با هم دارند، سه معیار فوق را در ارتباط و تعامل با یکدیگر منظور نظر داشته باشند و با احساس مسئولیت شرعی در برابر ذات باریتعالی، برای تقویت تشکیلات خود از هرگونه سطحینگری، افراط و لحظهای اندیشیدنها اجتناب ورزند و طوری عمل کنند که پشتیبانی تودهها و حمایت قاطبه مردمی را کسب نمایند و اینها را بهعنوان سرفصل راهبرد و تاکتیک خود قلمداد کنند، تا ضمن زنده نگاه داشتن خودباوری در نزد افکار عمومی، هم اعتماد سیاسی را برای خود کسب کرده و هم مشروعیت عمومی را برای نظام اسلامی به ارمغان بیاورند
* در یک تقسیمبندی دیگر، طیفهای جریان اصولگرا در مقطع زمانی حاضر را میتوان، اصولگرایان سنتی (مجموعه احزاب و گروههای جبهه پیروان خط امام و رهبری)، اصولگرایان تحولخواه (جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی، جمعیت رهپویان، ستادهای مردمی و طرفداران دکتر غلامعلی حدادعادل و دکتر احمد توکلی)، اصولگرایان اصلاحطلب (تشکلها، گروهها و اشخاص منسوب به دکتر محمدباقر قالیباف، دکتر علی لاریجانی، دکتر محسن رضایی)، اصولگرایان حامی و طرفدار دولت (منسوب به رایحه خوش خدمت) تقسیمبندی کرد. هرچند در درون این دستهبندیها از جمله حامیان دولت، باید به لایهبندیهای دیگری نیز قائل بود، که جای پردازش آنها در این مقال نیست. جامعه روحانیت مبارز تهران و جامعه مدرسین حوزه علمیه قم که رسما خود را حزب سیاسی نمیدانند و نقش پدری و رهبری معنوی برای جریانات اصولگرا قائل هستند، با اندکی تسامح و تساهل در این دستهبندی کنار گذاشتهایم. اما نگارنده بر این باور است تا هنگامیکه این دو تشکل در دستهبندیهای انتخاباتی، موضعگیریهای سیاسی و جناحی شرکت فعال دارند و لیست انتخاباتی میدهند، باید از آنها نیز در دستهبندی تشکلهای سیاسی یاد کرد
گردونه
فوتبال و تثبیت حکومتهای دوحزبی
«با توجه به دگرگونی جهان و تغییر ذائقه فرهنگی مردم جهان، این نیاز احساس شده بود که برای ادامه روند مدیریت اجتماعی تودههای مردم، روند سیاست میبایست از شیوه کلاسیک خود خارج شده و به شکلهای دیگری دنبال شود و فوتبال میتوانست بهترین گزینه باشد.» سایت الف در تحلیلی از جایگاه ورزش فوتبال در جهان سیاست، با بیان مطلب فوق نوشت: «هنری کیسینجر، در دهه60 میلادی در زمان رییسجمهوری کندی، پروژه دموکراتیزه کردن جهان از طریق فوتبال را آغاز کرد. این پروژه که به ترویج و بسط دموکراسی دو وجهی میپردازد، در بسیاری از کشورها نظیر کره جنوبی، ترکیه، پاکستان و... کلید خورد و همزمان با ورود رسانه به عرصه فوتبال، گرمای خاصی به آن بخشید. کارکرد فوتبال در جوامع این است که مردم در آن به تمرین سیاست میپردازند. در جاییکه بازیکنان دو تیم در زمین بازی رقابت میکنند، تماشاگران نیز به هواداری یکی از دو تیم میپردازند و با دو قطبی کردن فضای اجتماعی جامعه، به شیوه القای غیرمستقیم، نظام دو وجهی را به مردم آموزش میدهد و مردم تحت تأثیر آن به حمایت و هواداری یکی از دو حزب اصلی جامعه برمیخیزند و زمانیکه از حزب الف خسته شدند به حمایت از حزب میپردازند.»
ايرانيها چطوری میمیرند؟
«دو عامل اصلی تصادفات و سوانح غیرمترقبه و نیز بیماریهای قلبی-عروقی و سکته، در مجموع دلیل 53 تا 60 درصد مرگ ایرانیهاست... از سوی دیگر، گفته میشود که تصادفات رانندگی و مواد مخدر، بیشترین عامل مرگ و میرهای غیرطبیعی ایرانیان است... براساس برخی گزارشهای بهدست آمده، سرطان سومین عامل مرگ ایرانیها بهشمار میرود. گفته میشود طی 10 سال آینده، شیوع سرطان سه برابر خواهد شد.» سایت عصر ایران با بر شمردن اینچنینی مهمترین دلایل مرگ در میان ایرانیان، نوشت: «عجیب نیست که چرا قدیمیها، هنگام دعای خیر میگفتند: پیرشی. بیتردید رسیدن به سن پیری و ترک این جهان با مرگ طبیعی موهبتی است که جامعه امروز ما با آن فاصله میگیرد. بر اساس روایات، هر انسان با ایمانی باید همواره مرگ را پیش روی خود بداند، اما با وضعیت موجود، مردم ایران نهتنها مرگ را پیش روی خود، بلکه دائم در کنار و بسیار نزدیک میبینند.»