| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
رويكرد نشريه سمات و تفكرات مهدي نصيري
سکولارهای عملگرا باز ميگردند/ دکتر عبدالوهاب فراتی عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
مدتی است که دوست محترم، مهدی نصیری پس از بازگشت از امارات به عرصه مطبوعات بازگشته و نشریه جدیدی به نام «سمات » منتشر کرده است. کسی که از افکار و عقاید مهدی نصیری با خبر نباشد انتشار این اثر را گامی به جلو در فضای مطالعات دینی بشمار میآورد در حالیکه بهنظر میرسد انتشار این مجله گامی به عقب است و به حیران ما در قبال مسائل دنیای جدید تطویل میبخشد و ما را كت بسته در برهوت دنیای مدرن بدون هیچ محافظی رها میسازد. گذشته گرائی در کنار نقد و نفی فلسفه و عرفان و پناه بردن به دامن تفکرات متحجران سنتی، مهمترین ویژگی تفکر رایج در نشریه سمات است که لازم است مورد نقد نواندیشان حوزه قرار گیرد. کسانی که در دو شماره اولیه این نشریه قلم زدهاند گرچه ممکن است به تنهائی افکار محترمی داشته باشند اما هنگامی که نصیری آنها را گردهم میآورد، برآیند خطرناکی میآفریند. کافی است که شما نفی مدرنیته را در کنار رویکرد و روش اخباری و ضدفلسفه و کلام استاد شیخ حسن میلانی، با نقد عرفان دیگران کنار هم قرار بدهید! و بعد جهت برون رفت نهائی به دامن احادیثی بروید که از حیث سند و دلالت ضعیف و مبتنی به استحسانات مهدی نصیری قرار گرفته باشند. برآیند این ترکیب چه میشود؟ بهنظر من برآیند این نوع تفکر چیزی است که من از آن سکولاریسم عمل گرایانه یاد میکنم. سکولاریسمی که نظرا با سکولار شدن جامعه مخالفت میکند، اما سرانجام خود سر از سکولاریسم عمل گرایانه در میآورد. اگر امروزه ترویج سکولاریسم در جامعه دینیمان خطر آفرین است، که هست، لازم است به نتایج روش شناختی تفکراتی که عملا سر ازسکولاریسم در میآورند نیز توجه کرد و با نقد منصفانه آنها از پیامدهایشان نيز هراسید. در ذیل به ابعادی از تفکرات مهدی نصیری در مواجهه با دنیای جدید اشاره میکنم. خوانندگان خود قضاوت کنند تفکراتی از این دست، در چه نسبتی با اندیشه امام خمینی در باب مواجهه با غرب قرار دارد؟
مهدی نصیری و چالش سلفی مدرنیته
نصیری در پاسخ به این پرسش که غرب چیست؟ و چگونه باید آن را تحلیل و با آن برخورد کرد؟ متأثر از دکتر رضا داوری میکوشد تا ایدههای احمد فردید را بهصورتی آشفته با اندیشههای سنتی در حوزه علمیه قم پیوند زند. داوری در حوزه علمیه قم، هواخواهان متنوعی دارد. انگارههایش به پارهای از روحانیت کمک میکند تا در درون گفتمان مدرنتیه نیز، نظام ولایت فقیه و حکومتی شریعتمدار را توجیه کنند. بویژه نقد هایدگری او از مدرنیته و اومانیسم، زمینه را برای تهاجم به دموکراسی غربی و طرح نظریه ولایت فقیه فراهم کنند و به پارهای دیگر نیز جسارت میبخشد تا از طریق نقادی مدرنتیه، راه خلاصی از استیلای مسلمات و ارزشهای تمدن غربی از مسیر ظهور حضرت حجت (علیهالسلام) بیابند و تا ظهور دولت حقهاش، با عسر و حرج قبل از ظهور کلنجار روند.
نصیری از گروه دوم است و به نقد رضا داوری ـ که غرب را یکپارچه به چالش میکشاند ـ اعتماد وسیعی دارد، اما او هرگز چالش فلسفی داوری را در حوزه بسط نمیدهد بلکه میکوشد با دنبال كردن چنین رویکردی، سلفیگرایانه، غرب را تحلیل و به پیامدهای ناخواستهای تن دهد که هرگز داوری به آن رضایت نمیدهد.
داوری تحت تأثیر فلسفه هگل که از روح، شور و شوق، انگیزه، مراحل، طرح و نیز از عواطف کارگزاران و فرمانبران تاریخ سخن میگوید، غرب را یک کلیت و مجموعهای واحد میداند که قابل تقسیم به اجزای خوب و بد و مفید و مضر نیست. غرب مجموعه اتمها و اجزایی نیست که در کنار هم قرار گرفته باشد بلکه کل واحدی است که اجزای آن را نمیتوان به دلخواه در هر ترکیب تازهای وارد کرد1. یا باید تمام آن را یکجا پذیرفت و یا ردّ کرد. نصیری پیشنهاد دوم را میپذیرد و آن را به هنگام عرضه بر مبانی و متون دینی، مطلوبتر مییابد.
در مقابل این دیدگاه، از آغاز ارتباط و تعامل ما با غرب، عمدتا دو دیدگاه درباره نسبت ما با تجدد مطرح بوده است. یکی غربی شدن بدون قید و شرط، که از سوی روشنفکرانی مثل تقیزاده اعلام شد و دیگر دیدگاه تفصیل و تفکیک بین وجه مادی و تکنیکی تجدد، با وجه فرهنگی و معنوی آن. این دیدگاه با سید جمال الدین اسد آبادی آغاز و تا به امروز ادامه دارد، دیدگاهی که نمیپذیرد تجدد و تمدن غرب را بهعنوان یک مجموعه مرتبط و کلیتی با روح واحد، مورد مطالعه و بررسی قرار دهد. پا فشاری بر دیدگاه اخیر، روز به روز بر انفعال و خودباختگی در برابر غرب میافزاید و آخرین مقاومتهای سیاسی و فرهنگی جامعه ما را در هم میشکند. در حالیکه پذیرش نظریه نفی کلی تجدد و تمدن جدید، اگر چه در مقام عمل، دستاوردهای محدودی دارد اما در مقام نظر میتواند نجات بخش باشد و افراد را از خطر ارتداد که فتنه و بلیهای عام در آخر الزمان است، برهاند٢
دغدغه اصلی نصیری آن است که جوهر غرب بویژه مدرنتیه را عریان سازد و راهی نظری برای برون رفت از ارتداد زمانه یعنی مدرنیته بیابد. در مکتوبات وی، مدرنیته با غرب در هم تنیده است و در بسیاری موارد بر یک فهم دلالت میکنند اما در نگاه دقیق میتوان دریافت که مفهوم مدرنیته از یک سو بخشی از آن چیزی است كه او غرب مینامد و از طرفی دیگر پیامد آن است. نصیری، مدرنیته را با انسان محوری تشخص میبخشد و تمدن کنونی غرب با همه ابعاد و ره آوردهایش را محصول خرد خودبنیاد بشر غربی و انحراف تمام عیار او از آموزههای وحیانی میداند. به همین دلیل، او در پی یافتن مقطعی برای ظهور این انسان، به قرن هفدهم میلادی باز میگردد تا از بطن نظریه ترقی و تکامل تاریخ، مبدأ حیوانی چنین انسانی را تبیین نماید. این نظریه الحادی که صرفا مبتنی بر حدس و گمان است، مهمترین نقش را در انهدام فضای دینی و معنوی قرون وسطی و قرون اخیر داشته و زمینه روانی و نظری سلطه غرب بر جوامع دیگر را فراهم آورده است. مراد او از نظریه تکامل، همان نظریه داروینی و نئوداروینی درباره دورانهای مختلف تکامل اجتماعی بشر است. بر اساس این نظریه، اشکال عالیتر حیات در طی مدتی بسیار طولانی، از تطور و تکامل اشکال پستتر حیات پدید آمده و بالیده است و دست خالق مطلق در پیدایش انواع گوناگون و تحول تاریخی جهان در کار نبوده است. ممکن است خداوند آن، «آش مولکولی» اولیهای را که کیهان شناسان جدید در بحث از آغاز و تکوین هستی بدان قائلند، خلق کرده باشد اما ظهور انواع گوناگون، صرفا نتیجه تطور و تکامل درونی همان قالب مادی بود که در آغاز هستی مادی وجود داشت، بدون آنکه مداخله و تصرف هیچ گونه علل رازآمیز و متعالی در کار بوده باشد٣. از این رو، تکامل کنونی انسان مدرن، محصول سیر خطی پیشرفت انسان از عهد میمون به بعد است. انسان در آن دوره، ابزارساز شد و سپس با تجربه و آموزن شخصی و اتفاق و تصادف پیشرفتهتر شد، اعصار حجر و مفرغ و آهن را پشت سرگذاشت و پس از رنسانس بایک جهت شگفتانگیز، به دوران ماشینیسم، اتوماسیون و توسعه تمام عیار رسید. و این بهمعنی آن است که انسان امروز نسبت به همه زمانهای گذشته در بالاترین حد از پیشرفت و ترقی قرار گرفته است و میباید سرمشق دیگران باشد٤.
قائل شدن به مبدئی حیوانی برای انسان و نفی ابعاد معنوی و روحانی وی، بهمعنی حاکمیت نفس اماره بر غرب٥ (اومانیسم) و از موضوعیت افتادن شریعت و احکام دینی (سکولاریزم) و در نهایت همه کاره شدن انسان بالغ در سرنوشت خویش است.
این انسان جدید، همان طبقه فعال و تازه نفس بورژواست که در حکم کاملترین مصداق انسان جدید در برابر اشرافیت کهنسال قد علم کرده بود و با توجه به مقدرات خود، خواهان راههایی تازه بود. نویسندگان این عصر و اصحاب دائره المعارف، در حقیقت، نماینده فکری این طبقه بهشمار میرفتند و جان لاک، هیوم، روسو و منتسکیو بیش از همه با فروپاشی جهان قدیم، به این طبقه در رسیدن به قدرت سیاسی مدد رساندند. اگر روحانیت قرون وسطی همه امور را با توجه به علم و مشیت و اراده الهی تبیین میکرد، اینان انسان را آزاد از الوهیت و تابع شرایط خارجی و محیطی، درک میکردند. از این نظر جایگاه مبدا از عالم سرمدی به عالَم زمانی تنزل مییافت. انسان در اینجا باید رابطهی خویش را با محیط اصلاح کند تا به کمال رسد نه آنکه از طریق تزکیه نفس به خدا تقرب جوید. علم نیز همانند قدرت و ثروت موهبتی الهی نیست بلکه بنا به گفته لاک صرفا تابع کار و فعالیت انسانی است٦.
«این نظریه توانست موجودی مستقل از خداوند ساخته و او را به سوائق نفسانی صرف تنزل دهد و از او حیوانی بسازد که مهمترن سائقه حیاتیاش، تولید غذا و ابزارسازی بوده است. بدیهی است چنین انسانی برای تحقق اهداف بورژوازی بسیار قابل سودمند است و چنان خمیرمایهای دارد که میتواند ماده هر صورتی باشد٧.»
بدین ترتیب، نصیری میکوشد با تکه برداری از آراء منتقدین غرب، بنیانی الحادی برای مدرنیته دست و پا کند تا آن را از پایه بیاساس جلوهگر نمایاند. به همین دلیل او با ردّ نظریه تکامل، تصور میکند کل ساختاری که دنیای متجدد بر آن مبتنی گردید. فرو خواهد ریخت٨. با ردّ این نظریه، مهمترین دلیل ضرورت تحول ابزاری و بسط توسعه تمدنی، بر اساس تجربه مستقل بشری نفی میشود و این نظر که تمدن جدید نیز حلقهای از تکامل تدریجی و تمدن بشری است بیاعتبار میگردد.
توفیقی بودن علوم
نصیری نقد نظریه تکامل را با بررسی تبار انسان در تفکر اسلامی کامل میکند. در نگرش اسلامی، ریشه همه انسانها به آدم و حوا باز میگردد و خداوند همه علوم و فنون مادی و معنوی را به آدم (علیهالسلام) تعلیم داد، و با این کار تمدنی را رقم زد که بستری مناسب برای عبودیت انسان باشد. بنابراین آنچه تمدنساز بوده است تعالیم انبیاء و القای همه علوم و فنون از سوی آنان بوده است و نه تجربه شخصی انسانها. بر اساس آیات و روایات فراوان همانگونه که خداوند، آموزگار و راهبر انسان در امور دینی و اخروی با واسطه انبیا بوده و او را به تدبیر و تجربه شخصیاش واگذار نکرده است، در عرصه معاش و حیات مادیاش نیز چنین بوده و از جزئیترین و سادهترین امور معیشتی تا پیچیدهترین آن را، از طریق رسولان خود، به انسانها آموخته است.
عیاشی از ابوالعباس روایت کرده است: از امام صادق (علیهالسلام) درباره آیه «و علّم آدم الاسماء کلها» پرسیدم که خداوند چهچیزی را به آدم آموخت، حضرت فرمود: زمینها، کوهها، درهها و صحراها، پس حضرت به زیر اندازی که روی آن نشسته بود نگاه کرد و فرمود: این زیرانداز هم از چیزهایی است که خداوند به آدم آموخت٩.
علاوهبر این: 1) خداوند صریحا در آیه «الذی علم بالقلم» پیدایش خط را به تعلیم خود به آدم نسبت میدهد. 2) طبق آیه مبارکه «و انزلنا الحدید فیه باس شدید و منافع للناس» خداوند همراه با آدم سندان، پتک و انبر را از آسمان فرود آورد. 3) طبق آیه «یا بنی آدم قد انزلنا علیکم لباسا یواری سوء اتکم و ریشا»، جبرئیل پنبه آورد، به آدم نساجی و به حوا، خیاطی را آموخت تا برای خویش لباس فراهم کنند. اما آنچه که در اینجا اهمیت دارد، آن است که خداوند و انبیاء الهی، علوم و فنون معاش را بهنحو اکمل و اتّم برای ساخت یک تمدن متعال، به انسانها آموختند و نه در حد هستههای اولیه و یا بخشهایی از آنها را که واژه «علّم» ظهور در آموختن کامل دارد.
اما پاسخ به این سئوال که چرا رسول گرامی اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و ائمه معصومین (علیهمالسلام) به آموزش علوم و فنون معاش، چون کشاورزی، دامپروری، خیاطی، آهنگری و... نپرداختند؛ آن است که این علوم سینه به سینه و بلکه دفتر به دفتر از تمدنهای انبیاء پیشین به مردم عهد ظهور اسلام، منتقل شده بود و نیازی به آموزش مجدد آن نبود. جز در مورد دانش طب که بهدلیل اهمیت ویژه آن و احتمالا برخی از دخل و تصرفات غلطی که در آن صورت گرفته بود، رسول گرامی اسلام و ائمه (علیهمالسلام) آموزههای مهمی را در این باب ارایه کردند که تحت عناوینی چون طب النبی، طب الصادق و طب الرضا در منابع روایی موجود است١٠.
البته آموختن کامل بهمعنی آموختن همه علوم نیست بلکه هر علمی که در هدایت و تعالی انسان دخالتی داشته باشد بهصورت امر ضروری از سوی شارع مقدس القاء شده است. از این رو، هر دانشی که نقشی در هدایت انسان نداشته باشد از عرصه امور توفیقه١١، خارج و فارغ از مدار سعادت او میچرخد و این همان چیزی است که در تمدن جدید رخ داده است. دلیل توفیقی بودن علوم معاش از نظر نصیری آن است که اساسا قوای ادراکی انسانها، ناتوان از آن است که مستقل از وحی و تعالیم انبیاء به کشف و استنباط علوم و اختراع و کارهای زندگی نایل شود. دانشی که انسانها میتوانند بهطور مستقل بدان نائل شوند، عمدتا بیش از معلومات بدیهی حسی و عقلی نیست. اگر انبیاء هدایت معیشتی انسانها و تعلیم علوم و فنون را عهدهدار نمیشدند، قطعا انسانها نمیتوانستند به حیات خود ادامه دهند واساسا جوامع انسانی شکل نمیگرفت. با این همه، نصیری بدون اینکه توضیح دهد که چگونه تمدن غرب که بر مدار علوم غیر توفیقه شکل گرفته با دوامترین تمدن بشریت شده و همه را تحت تأثیر هژمونی خود قرار داده است، علوم و دستاوردهای جدید را برآیند خود سری انسان میداند١٢!
دین و علوم جدید
از نظر نصیری، «میل به استیلاء و تسلط بر طبیعت» نقطه عزیمت علوم جدید است و از منظر قرآن و روایات اسلامی فاقد مطلوبیت است. از این رو، نصوصی که دعوت به مطالعه آفرینش یا دعوت به فراگیری کلیه علوم میکنند ناظر به علم معطوف به قدرت و تصرف در طبیعت نیستند. به همین دلیل، آیاتی که در مورد طبیعت آمده، ناظر به مطالعه نشانهای جهت عبرت است و آیاتی که هم در مورد تسخیر طبیعت آمده، نه ناظر به علوم جدید بلکه بهمعنی استفاده ابزاری و عاری از اسراف از طبیعت است. حتی او برخلاف فهم متعارف، روایت معروف «اطلبوا العلم ولو بالصین» را بر علمی که موجب خشیت و خضوع در برابر خداوند میشود حمل میکند و کلمه «چین» در روایت را بیانگر اهمیت اهتمام اسلام به علم مطلوب میانگارد١٣. حتی هنگامیکه امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: «اطلبوا العلم ولو بخوض اللُجَّج14» (دانش بجوئید ولو با فرو رفتن در اعماق دریاها) بیانگر اهمیت علم مطلوب است، نه آنکه فی المثل نظر به علم غواصی داشته باشد. اساسامراد از «علم» در اینگونه روایات، همان چیزی است که امام صادق (علیهالسلام) فرمود: بخدا سوگند اگر حسن بصری به چپ و راست عالم برود علم را جز در خانه اهل بیت نخواهد یافت١٥. و در جایی دیگر امام باقر (علیهالسلام) نیز اضافه کرد هر دانش که از خانه ما صادر نشده باشد، باطل است١٦.
«روایات فوق و دهها روایت دیگر، با صراحت، تنها منبع و ماخذ مشروع علم واقعی را خاندان وحی و اهل بیت (علیهمالسلام) میدانند و مؤمنین مجاز نیستند برای کسب دانش، در خانه هر کس بروندو به هر جا سرک بکشند١٧.»
البته روایاتی که توصیه به اخذ حکمت از هر کس حتی فرد منافق و گمراه میکنند مثل: «الحکمه ضّاله المؤمن فخذ الحکمه و لومن اهل النفاق١٨» بهمعنای حضور همیشگی علم نزد آنان نیست بلکه گاهی چنین است، اما متعلق به آنها نبوده و نزد آنان عاریه است.
در مساعدت این رویکرد، دلایل دیگری هم برای رد علوم جدید وجود دارد و آن اینکه اساسا تغییر در آفرینش حرام است و باید از امور نوین که ریشهای در تعالیم انبیاء ندارد، پرهیز کرد، همانطور که باید از تشبه به کفار پرهیز نمود و خود را در هلاکت نینداخت. به دیده نصیری، سنت، حاوی اصالت، عمق، درخشندگی، حقیقت، ثبات و جاودانگی است و نقطه مقابل آن، بدعت (نوآوری) است که حاوی بیریشگی، شک، جهل و تباهی است و این از آن روست که منشاء سنت، وحی الهی است. اما بدعت، ناشی از رأی و هوای انسان بریده از وحی است که هر روز رنگی نو میگیرد و پیوسته از جهلی به جهل دیگر روان میشود.
«با این وصف میتوان عمق تعارض اسلام را با تجدد و مبنای محوری آن یعنی سیر خطی پیشرفت و تکامل تاریخ که چیزی جز یک بدعت و نوآوری بزرگ در برابر همه مبانی، سنن، احکام الهی نیست وداعیه دگرگونی در نظام تشریع و تکوین خداوندی را دارد، دریافت... «فلیغیرنّ خلق الله» در سوره نساء آیه 118 و 119 معنای عام و گستردهای دارد و شامل هر گونه دگرگونی بدون نسبت با سنن الهی در هر مخلوقی میشود. از این رو، این آیه بیانگر حرمت دگرگونی در هر پدیدهای از پدیدههای آفرینش اعمّ از تشریع و تکوین بدون اجازه خداوندست١٩.»
علاوهبر اینکه تجدد در اساس نظری خود، تغییر و دگرگونی در سنن و آموزههای الهی است، علوم و فنون محصول آن نیز بهطور همه جانبه، در کار دستکاری در آفرینش وصنع متقن خداوند است. تجدد یک امر محدث است که بنابر پارهای از روایات مثل «شرّ الامور محدثاتها» بدترین امور دانسته شده است و در سنت و سیره معصومین (علیهمالسلام) هیچ مقبولیتی ندارد. گذشته از این، متجدد شدن یا اخذ تجدد و محصولات آن، همان تشبه به کفار است که در سنت اسلامی حتی تشبه به نوع و سبک سلام کردن اهل کتاب حرام دانسته شده است٢٠.