| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
درباره 28 مرداد 1332
دیالکتیک کودتا و جنبش/ روزبه آقاجری
1- از رفتن رضاخان تا 28 مرداد
برای فهمیدن رویدادهای 25 تا 28 مرداد 1332، باید از 12 سالی آغاز کرد که یکی از برهههای خاص حیات اجتماعی ما را رقم زد؛ از رفتن رضاخان تا 28 مرداد. اندیشیدن به این 12 سال آنچنان مهم است که اغلب نادیده گرفته شده است. پرداختن جزءبهجزء و لحظهبهلحظه به آنچه در سه روز 25 تا 28 مرداد گذشت، هیچ راهی نمیگشاید. اینجور تاریخنگاری، 12 سال تکاندهنده و مهم را کنار میگذارد و بیهوده میکوشد تا تمام یک روند را در نقطهای فشرده کرده و از آن رازگشایی کند. همانطور که فهمیدن دلایل برآمدن دولت نازیستی در آلمان، بدون بازخوانی رویدادهای جمهوری وایمار ناممکن است، فهمیدن رویدادهایی که به سقوط دولت مصدق انجامید، بدون بازخوانی روندها و رویدادهای دهه 20 ناشدنی است.
2- گرایشها، فرآیندها و خط و مرزها را بررسی کنیم
برای واکاوی این دهه نیز بازگویی جزءبهجزء رویدادها کمکی نمیکند بلکه بیرون کشیدن گرایشها، فرایندها و خط و مرزها، اساسا تعیین میکند، چه عاملها، سازهها یا ساختارهایی رویدادهای بعدی را رقم زدهاند. آنچه اینروزها بیشتر در مورد درک روزهای منتهی به کودتا بهکار گرفته شده و از قضا خواهان بسیاری هم یافته است، شکلی از تاریخ شفاهی است. ما با انباشت بیرویه خاطرات کسانی روبهروییم که گویا در آن زمان گوشهای از کار را در دست داشتهاند. آنها میگویند و روایت میکنند و حرف میزنند اما کمتر میبینیم این روایتهای جزئی، به واکاوی نظری راه بَرَند و ماده خام و زمینهای برای دقیقترکردن چهارچوبهای فرایندهای کلی در نظر گرفته شوند. به داستانهای آنها گوش میدهیم اما از یاد میبریم که روایت فردی ـ به رغم اعتبار آن فرد ـ چیزی جز بازگویی شخصی وقایع، آن هم بر پایه حافظه، نیست.
3- تصویری حقیقی و برآمده از مبارزه کنونی
پس باید این تاریخ بیش از آنکه در جزئیات نادقیق شفاهی یا گزارش لحظهبهلحظه تجلی کند، در پرتو اضطرار و تنش موجود در امروز خوانده شود. «تصویر حقیقی گذشته، تیزوتند میگذرد. گذشته را تنها در هیأت تصویری میتوان به چنگ آورد که در آن لحظه که میتوان بازش شناخت، درخشان گردد و از آن پس هرگز دیده نشود.» تنها کسی میتواند به «تصویر حقیقی گذشته» دست یابد که در کوران اکنون درهمپیچنده برگردد و نگاهی ـ از سر اضطرار و پاسخ به اکنون بغرنج ـ به گذشته بیندازد. این لحظه کوتاه (the moment) تصویری را در منظر او از گذشته درخشان میکند یا بهعبارت دیگر، از منظر «اکنون» لحظهای به گذشته مینگرد و بر میگردد به کوران «اکنون». از این لحاظ، سوژه تاریخی به تصویری دست مییابد که هم در تاریخ «واقعی» است و هم برآمده از مبارزه کنونی اوست، یعنی به شکلی به «حقیقت او» اشاره دارد.
4- پیش از دهه 20؛ انقلاب مشروطه و رضاخان
انقلاب مشروطه، بسیاری از آنانی را که دستشان از حیات اجتماعی کوتاه بود، به عرصه کشاند و آنها را به نیروهای اثرگذار اجتماعی بدل کرد. بیشتر در شهرهای مرکزی ـ نه در روستاها که اکثریت جمعیتی کشور را در خود داشتند ـ دم و دستگاه پادشاهی، دیگر سایه خداوند بر زمین دانسته نمیشد و شهرنشینان آن را میراثی شاید اتحادآور میدانستند تا اینکه آن را پیوندگاه زمین و آسمان بدانند. مشروطه ـ چه مستقیم، چه ضمنی ـ این توان را داشت که این پوسته را از هم بدَرَد. در همین دوره مشروطه است که بازار و نهاد روحانیت پیوندهای سیاسی با هم پیدا میکنند، البته نه پیوندهای انداموار بلکه بیشتر حمایتی. بازار در اواخر دوره قاجار آرامآرام نقش اقتصادی پررنگی پیدا میکند و در دوره مشروطه در کوران رویدادها، در کنار روحانیت نقشی سیاسی مییابد. بستن بازارها، عملا حکومت را فلج میکرد. مشروطه در میان شهرنشینان، نه طبقه بلکه لایه اجتماعی مهمی ایجاد کرد که بعدها نقشی اثرگذار بازی کرد: طبقه متوسط. این لایه اجتماعی بیش از آنکه پایههای نیرومند اقتصادی داشته باشد، پایههای نیرومند فرهنگی ـ سیاسی داشت. اعضای این لایه، اجتماعی از طبقات گوناگون کنده شده بودند که در قلب شهرها لایهای اجتماعی پدید آورده بودند: از سلیمان میرزای فئودالزاده بگیر تا محمد خیابانی روحانی؛ از ثقه الاسلام بازاری تا ستارخان اسبفروش. انقلاب سیاسی مشروطه، فضایی گشوده بود تا این عناصر با بنیادهای اقتصادی متفاوت، در عرصه مبارزه اجتماعی گرد بیایند. نهادهایی را که از سر صدقه این مبارزان پدید آمد، حکومتهای بعدی ـ حتی به رغم میلشان ـ نتوانستند ویران کنند. تنها کاری که کردند، قلب ماهیت آنها بود.
رضاخان کار خود را با حذف اعضای همین لایه نوظهور آغاز کرد. وظیفه تاریخیاش این بود که با پرچم مشروطه و پنهانی نادیدهگرفتن آرمانهای آن، هم تبعات پیشبینیناپذیر و خلاقانه انقلاب مشروطه را خنثی کند و هم اوضاع پریشان دهه 90 سده سیزدهم خورشیدی را سروسامانی دهد. رضاخان، همچون یک «دال اعظم» تمام دالهای شناور در فضای اجتماعی آن دهه را بر گرد کلمهای خیانتشده گرد آورد: قانون. و آنها را به مسیری تازه انداخت: نوسازی (مدرنکردن). رضاخان چشماندازهایی بسیار فروتر از انقلاب مشروطه در پیش رو داشت اما کار مهم او، ثابتکردن و نهادیکردن صوری برخی ایدههای تحققنایافته انقلاب مشروطه بود. اگر «رشدیه» عمری خونبار را برای جاانداختن آموزش مدرن فدا کرد، گسترش صوری نهادهای آموزشی امروزی و سواد به دست رضاخان، عمومی شد.
اما در اینجا به نکتهای مهم میرسیم. رضاخان حیات اجتماعی و سیاسی شهرهای مرکزی را به نابودی کشاند، آن لایه اجتماعی اثرگذار را پراکنده و روحانیت را از عرصه حیات سیاسی حذف کرد. یکهتازی رضاخانی، اثری جبرانناپذیر بر حیات اجتماعی ایران گذاشت.
5- دهه 20
رضاخان رفت و نهاد سلطنت بیپدر ماند. محمدرضا پهلوی هم هنوز آنقدر قدرت نداشت که افسار سلطنت را بکشد. پس به این صورت، یکی از دورههای شگفتانگیز تاریخ معاصر ایران آغاز شد. آنچه از صندوقچه سرکوب و فشار رضاخانی بیرون آمد، متشکلشدن نیروهای اجتماعی اثرگذار در مشروطه بود که رضاخان آنها را از حیات اجتماعی حذف کرده بود. ضعف حکومت مرکزی، حضور قوای متفقین و شوق عمومی به بازیابی فضاهای سرکوبشده در دوره رضاخان، چنان حیات اجتماعی ایران را در شهرهای مرکزی و حتی روستاهای بزرگ فعال کرد که در هیچ دورهای از 1300 تا امروز سابقه ندارد. صنایعی که کموبیش شکلی فعال به خود میگرفتند، عملا زمینه شکلگیری طبقه کارگری سازمانیافته را متحقق میکردند. روحانیت به دلایلی خاص و بیشتر درونی، کمتر از دیگر نیروهای اجتماعی فعال شد اما یک تغییر مهم در آن اتفاق افتاد. روحانیت آغاز به سازماندهی اجتماعی ـ سیاسی خود حول مساجد و نهادهای مردمی کرد. تشکلیابی بیسابقه نیروی کار در آن زمان در شهرهای بزرگ، تا به امروز تکرار نشد و سنتی را پایه نهاد که تا امروز تداوم دارد. شکلگیری و رشد احزاب و فراکسیونها، فعالشدن فضای مطبوعاتی و بهطور عام، فضای تفکر مشخصا تغییرات عمدهای بر جا گذاشت: نهادهای صوری برجامانده از دوره رضاخانی، محتوایی درخور مییافتند. شکوفایی علم، ادبیات و هنر که دقیقا تنها در چنین دورههای به دور از سرکوب و پراکندگی قدرت مرکزی روی میداد، سدههای سه تا هفت هجری را فرا یاد میآورد. نهاد سلطنت، آرامآرام داشت به نهادی صوری و تشریفاتی بدل میشد.
6- بازخوانی دهه 20
تفکر حول این دهه، تفکر حول چند نقطه عطف کلیدی است؛ نقطههای عطفی که تاریخ ما را تا همین امروز متأثر کردهاند.
6- 1- روحانیت
تا پیش از این دوره، روحانیت هیچگاه در قالب یک حزب سیاسی متشکل نشده بود. هیچ چیز نمیتوانست نقشی را که جایگاه یگانه مرجعیت دارد، بر عهده بگیرد. آیتالله مدرس، حزبی تشکیل نداد بلکه از جایگاه یک روحانی مبارز پا به میدان گذاشت. در این دوره است که حزبی از قلب روحانیت بیرون زد که پایهای مهم برای حرکتهای بعدی ایجاد کرد؛ حزبی که در ابعاد کوچک خود، همچون هستهای، سربرآوردن درخت بزرگی را در آینده نشان میداد. اعضای حزب «فداییان اسلام» یا روحانی بودند یا بازاری. و نکته مهم اینکه حول مکان سیاسیشده «مسجد» گرد هم آمده بودند. دقیقا به دلیل اینکه اکثریت روحانیان با نگرشهای آنها موافق نبودند و اینکه اکثریت جامعه نیز در حال برساختن هویت اجتماعی خاصی بودند که دقیقا در تضاد با ایدههای «فداییان اسلام» بود که نواب صفوی بهروشنی در مانیفست گروه آورده بود، نتوانستند پایگاه مردمی چندانی پیدا کنند و همین، آنها را به استفاده از ترور سیاسی کشاند. رویداد مهم در روحانیت این بود که اگر برای تحریم قراردادهای تحقیرآمیز همه چشم به دستخط مرجع مسلمانان میدوختند، اکنون در کنار آن، ضرورت ایجاد نهادی سیاسی و جدید احساس شده بود و فداییان اسلام نخستین کسانی بودند که به این موضوع پی بردند.
6-2- نیروهای سیاسی ملی و چپ
گرایشهای ملیگرایانه رضاخان از نظر سیاسی دستوبال نیروهای ملی را تا حد زیادی و بهویژه در دوران نخست زمامداریاش بسته بود چرا که ژستهای او فراتر از خیال نیروهای ملی میرفت، پس آنها چندان در ضدیت با او قدم بر نمیداشتند. اما قضیه در مورد نیروهای چپ متفاوت بود. قضیه 53 نفر و آنچه بر فرخی یزدی رفت، آنقدر معروف است که نیاز به یادآوری نباشد. اگر نیروهای ملی حیات ازدسترفتهای نداشتند که بعد از رفتن رضاخان احیا کنند، آغاز دهه 20 بیکموکاست تجدید حیات نیروهای چپ بود. اساسا آنچه بهعنوان تشکلیابی کارگران میدانیم، برآمده از کردوکار کارگران مبارزی است که در همین دهه فعال شدند و نخستین اتحادیههای کارگری بزرگ را پی گذاشتند. حزبی که نیروهای آن، عمدهترین نیروهای فعال در این اتحادیهها بودند ـ یعنی حزب توده ـ تا آنجا از نظر سیاسی دارای وزن شده بود که وزیری در کابینه قوام داشته باشد. حضور چنین نیرویی با اندیشههای خاص خود، هراس بسیاری را برانگیخته بود؛ هراسی که شاید پایهای نیرومند در واقعیت نداشت. آیتالله کاشانی در مکتب خون مینویسد: «این دیوهای خونخوار، این استعماری که قسمت مهم نیرو و فشارش بر کشور ماست و قسمت دیگری در سایر نقاط دنیاست، این را میدانید؟ مگر آرام مینشیند؟ مگر همیشه ما را با این چماق نکوبیده اند؟ چماق خطر کمونیسم. 28 مرداد هم ما را با همین چماق کوبیدند. از توی قفسه پاکتها شاید 40 یا 50 تا 100 تا برای من آورد و دیدم همهاش تزها و شعارهای کمونیستی است. [...]. و اگر شما مخالفت کردید، به دارتان میزنیم. خانهتان را آتش میزنیم. [...]. من ابتدا مقداری احساس کردم، عجب خطری پیش آمده بوده است، این دکتر مصدق مملکت را کجا میخواسته ببرد؟ بعد فهمیدم که نه برای من که برای تمام مراجع تقلید، برای مرحوم آیتالله بروجردی آنقدر نامه تهدیدآمیز فرستادهاند. ولی ما خوب میدانیم [...]. بعدها فهمیدم منشاءاش از کجا بوده.» اما به هر صورت، این فضا و کردوکارهای نادرست و گرایشهای وابستگی چپ ـ که همین به انشعاب جریان سوم انجامید ـ به بدبینیای ریشهدار نسبت به نیروهای چپ دامن زد. نیروهای ملی، بسیار بیشتر با ساختار حکومت پیوند خورده بودند و دست آخر هم نماینده آنها یعنی محمد مصدق به نخستوزیری رسید. مصدق، در یککلام، هرچند میخواست نقشی فراگروهی بازی کند، بیشازاینها به شبکه اجتماعی «ملیها» تعلق داشت که فراتر از آن عمل کند.
7- پیامدهای آن سه روز سرنوشتساز
سقوط دولت مصدق، سقوط یک حکومت نبود که به دگرگونی ساختار سیاسی بینجامد. حتی آن زمانی که مردم مجسمه شاه را پایین کشیدند، دولت مصدق گرایش خاص خود را بروز داد و با این عمل مخالفت کرد. دلخوشی بیهودهای است که فکر کنیم، برای تحقق قانون و عمل به آن چنین موضعی گرفته است. نه! دولت مصدق مشخصا جزئی از ساختار سیاسی حاکم بود و ملیشدن صنعت نفت را هم صرفا به عملکرد مصدق و یارانش نسبت دادن، بیانصافی بزرگی نسبت به مردان و زنان مبارز است. چپ پس از کودتا به سرنوشت دوره رضاخانی دچار شد و این، طبیعی بود. جبهه ملی هم یا در دولت جدید ادغام شد یا به حاشیه فرهنگ تن داد. اما روحانیت، به مسجدها روی آورد و سنت برآمده از کردوکار روحانیان مبارز و آنچه را از فداییان اسلام به یادگار مانده بود، بسط داد. سازماندهیای که در 1342 خود را بهعنوان نیرویی با پایگاه مردمی گسترده شناساند.
آنچه کودتای 28 مرداد نام گرفته است، نقشی اساسی در بازگشت به دوره رضاخانی و پاکسازی عمومی حیات اجتماعی از نیروهای مترقی داشت. جالب اینکه «رویدادهای تاریخی دوبار بر صحنه میآیند: اولبار بهصورت تراژدی و دومبار بهصورت کمدی». اعاده قدرت از دسترفته سلطنت در دوره محمدرضا پهلوی که به رونق نان و آب بسیاری انجامید، نسخه کمدی تراژدیای بزرگ به نام رضاخان بود