| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
من شريح قاضي نيستم/ محمد پورغلامي
این هفته سید چه گفته؟
وقتی منبرهای شب جمعه دستغیب تمام و جمعیت پراکنده میشد در گوشهای از شبستان مسجد، تازه عدهای شروع بهکار میکردند. در زیر منبرِ سنگ مرمرِ بزرگ، چند نفری مشغول بهکار میشدند. آنها با استفاده از یک دستگاه ضبط صوت قدیمی به تکثیر نوارهای سخنرانی آن شب سید میپرداختند تا هرچه زودتر بهدست مردم شهرهای مختلف کشور برسد. یک نوار هم مستقیما فرستاده میشد برای امام در قم. امام هم که انگار منتظر حرفهای سید بود وقتی نوار را میدید با خوشحالی میگفت: «این هفته سید چه گفته و چه کرده؟ ...»
کمکم یک دستگاه ماشیننویسی هم با هزار زحمت تهیه شده بود که هم اعلامیههای امام را تکثیر میکرد و هم برخی از سخنان سید را.
ابتکار اذان
دامنه سرکوبهای رژیم که شدت گرفت سید هم دست به ابتکارات جدید زد. یکی از ابتکارهایی که سید به خرج داد این بود که اعلام کرد در وقت نماز هرکس در هرجایی که هست شروع کند با صدای بلند اذان گفتن. سید اعتقاد داشت اذان سنبل اسلام است و نماد مسلمانی. بنابراین خود این مسأله میتواند بهعنوان نوعی مبارزه تلقی شود. وقتی مردم شیراز شروع کردند به اذان گفتن در هر کوی و برزن، رژیم بهشدت عصبانی شد و دنبال راه چارهای میگشت.
به دو شرط میپذیرم
خبر ماجرای 15 خرداد که به شیراز رسید، علمای شیراز تصمیم گرفتند تظاهراتی بر پا کنند. در آن روزها که مصادف بود با 12 محرم، نزدیکان سید از ترس اینکه مبادا ساواک سید را دستگیر کند از رفتن او به مسجد و منبر ممانعت کردند. حدود 30 نفری هم در خانه سید کشیک دادند که اگر نیروهای رژیم به خانه بریزند، فورا سید را از معرکه خارج کنند. حدس آنها درست از آب در آمد. ساعت حدود سه بعد از نیمهشب بود که نظامیها به خانه سید هجوم آوردند. قفل در را با تیر شکستند و وحشیانه وارد خانه شدند. اما خوشبختانه محافظها خیلی زود سید را از راه پشتبام خارج کردند. نظامیها که سید را نیافتند، بهجان اهالی خانه افتاده و به ضرب کشت آنها را زدند. محاسن برادر سید را گرفتند و دور حیات خانه چرخاندند، پسر سید، محمدهاشم را بهشدت کتک زدند و همسر سید را هم طوری به زیر کتک گرفتند که بعد از سالها همچنان جای اثرات آن باقی بود.
روز بعد که این ماجرا در شهر پخش شد، خون مردم به جوش آمد و به خیابانها ریخته و تظاهرات سهمگینی را آغاز کردند. در این تظاهرات چندین نفر شهید و حدود 700 نفر دستگیر شدند. در همین روز بود که خواهرزاده سید هم شهید شد. سه روز بعد سید که دیگر طاقت دیدن چنین صحنههایی را نداشت اعلام کرد حاضر است خود را معرفی کند، اما به دو شرط: یکی اینکه رژیم باید همه زندانیها را آزاد کند. و دیگر اینکه حاضر به تهران رفتن و محاکمه شدن نیستم. هر دو شرط را پذیرفتند. اما چون شاه مستقیما دستور بازداشت را صادر کرده بود، چارهای از تهران رفتن نبود. برای همین با هواپیما سید را به تهران بردند.
آخوند فقط دستغیب
یکی از همسلولیهای دستغیب میگفت: «من از میان آخوندها فقط یک نفر را قبول دارم و آن هم دستغیب است.» ازش سئوال پرسیدند: «چرا؟» که جواب داد: «من در زمان پهلوی محکوم به حبس ابد شده بودم. یکی از شبها درِ سلول باز شد و پیرمردی محاسن سفید و لاغراندام را به داخل سلول آوردند. از قیافهاش حدس زدم که آخوند است. پیرمرد شروع کرد به مناجات کردن و نماز خواندن. دمدمای صبح که شد بهسمت من آمد و گفت آقاجان برخیزید، نماز دارد قضا میشود. من با عصبانیت فریاد زدم: من کمونیستم، نماز نمیخوانم. پیرمرد تا این را شنید شروع کرد به عذرخواهی کردن. صبح که از خواب بلند شدم بازهم چندینبار از من معذرتخواهی کرد. بهطوری که من از کار خود پشیمان شدم. در تمام مدتی که در زندان با هم بودیم، او همیشه بهترینها را برای من میخواست و بدترینها را برای خودش.»
احمق نارشید مطلق
به «سید مصطفی» خیلی علاقه داشت. وقتی آقامصطفی شهید شد بهشدت تحت تأثیر قرار گرفت و سخت گریه کرد. حتی در آن جو خفقان برایش مجلس عزا بر پا کرد و طبق اسناد ساواک کلی هم از آقا مصطفی تعریف و تمجید کرد. در آخر منبر هم برای سلامتی امام و صبور بودن او دعا کرد. همان روزها که شخصی بهنام «احمد رشیدی مطلق» که عامل رژیم بود، در روزنامه اطلاعات نامهای اهانتآمیز به امام منتشر کرد، به منبر رفت و او را با نام «احمق نارشید مطلق» خطاب کرد.
من شریح قاضی نیستم
پس از ماجرای سال 1342 که امام به ترکیه تبعید شد شاه سعی کرد که با نفوذ به بیوت برخی علمای سرشناس نظر آنها را نسبت به خود جلب کند. برای همین یکی از فرزندان علما را نزد سید فرستاد. او به سید گفت که از طرف شاه آمده است و شاه میخواهد در فارس یکی از علماء را بهعنوان نماینده خود معرفی کند و برای این کار شما را پیشنهاد داده است. هر مقدار پول و امکانات هم که نیاز باشد، فراهم است. سید در ابتدا جواب داد که من پیرم و هزار و یکجور مریضی دارم و توان چنین کاری از عهده من خارج است. آن شخص جواب داد شما فقط اعلام آمادگی کنید، بقیه کارها را خودمان انجام خواهیم داد. سید تا این را شنید با عصبانیت فریاد زد: «من اسلام اموی را هرگز ترویج نمیکنم. من شریح قاضی نیستم که دینم را به دنیای دیگران بفروشم. من در جوانیام مشتاق مال و جاه و شهرت نبودم، چه برسد به حالا که موقع مردنم است...»
این شعار را زیاد تکرار کنید
نام «خمینی» را که میشنید انگار مست میشد. سراپای وجودش غرق در شعف میشد. یکبار وقتی وارد نماز جمعه شیراز شد، جمعیت شروع کرد به سر دادن شعار «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله»، حسابی سر ذوق آمد و به یکی از پاسدارها گفت: «به مردم بگویید این شعار را خیلی تکرار کنند.» وقتی هم که مردم شعار میدادند «درود بر دستغیب» ناراحت میشد و میگفت: درود بر دستغیب نه، بگویید درود بر خمینی.
من اطاع الخمینی فقد اطاعالله
در همان وقایع سال 1342، وقتی رژیم دید حسابی قافیه را باخته، از در دوستی درآمد و سرلشگر پاکروان را برای دیدن سید، از تهران به شیراز فرستاد. اما سید او را نپذیرفت. پاکروان عصبانی شد و پیغام فرستاد آخر هدف و غرض شما از این همه جنجال و هیاهو چیست؟ بیایید بنشینید تفاهم کنیم. سید جواب داد: «بروید قم با امام امت تفاهم کنید. ما پیرو ایشان هستیم هر چه بفرمایند ما هم اطاعت میکنیم.»
ملاک سنجش او برای خوبی و بدی افراد، موضعگیری آنها در برابر امام خمینی بود. همیشه میگفت: «هرکس میخواهد بداند اگر امام زمان ظهور فرماید، نسبت به آن حضرت چه موضعی خواهد داشت، ببیند الان با نائب بر حقش چگونه است.» در جایی دیگر هم گفت: «اگر توانستید مطیع ایشان باشید و هر چه فرمود اطاعت کنید، اطاعت از امام زمان هم میتوانید بکنید.» بهخاطر همین همیشه میگفت: «من اطاعالخمینی فقد اطاعالله». نه اینکه بهخاطر تبلیغات این حرف را بزند، نه، سید به این مسأله باور قلبی داشت. سید اعتقاد داشت: «مسأله امام، مسأله شخص سادهای نیست که انسان فکر کند حالا ایشان یک مرجعی هست که حرفی میزند و ما هم باید انجام بدهیم. مسأله خیلی بالاتر از اینها است. در بسیاری از مسائلی که ما خدمت امام میرفتیم، اصلا مسائلی که امام میگفت احساسمان این بود که شاید از خودش نیست که این حرفها را میگوید و چیزهایی بود که فوق تصور بوده. در بسیاری از جزییات که امام در جریان نگذاشته بودیم، حرفی که میزد تطبیق داشت با طرح نظامی که طرح کرده بودیم.» یکبار هم به یکی از نمایندگان مجلس گیر داد و با لحن خیلی جدی گفت: «پسرجان! باید باورت بیاید که حضرت امام، نائب امام زمان است. تصور کن با امام زمان چگونه باید رفتار کرد؟ احترام به امام، احترام به امام زمان است. احترام به امام زمان احترام به خداوند متعال است. میخواهی عزت پیدا کنی، عزت در تبعیت از امام است.»
میخواهم بین مردم باشم
بعد از اینکه بهعنوان امام جمعه شیراز انتخاب شد، به او گفتند که خانهاش را عوض کند، چون هم محافظت از خانه که در کوچهای تنگ و باریک قرار داشت سخت بود و هم خیلی قدیمی و کلنگی بود. اما او موافقت نکرد. میگفت میخواهم همینجا در بین مردم باشم. با مردم بزرگ شدهام و میخواهم تا آخر بین همین مردم باشم. هر وقت میخواست نماز جمعه هم برود پیاده میرفت. ساده و بیآلایش. و بدون ماشین. وقتی به او میگفتند آقا خطر دارد جواب میداد: «میخواهم پیاده بروم تا بین مردم باشم. اینطوری اگر کسی سئوالی دارد و خجالت میکشد به دفتر بیاید، در کوچه و خیابان بپرسد.»
یک روز با سیدابوالقاسم حسینی (ژرفا)
عالم دين بايد محاسنشناس باشد/ مجتبی برهان
حجتالاسلام سیدابوالقاسم حسینی (ژرفا)، نویسنده و شاعر و مدرس حوزه علمیه قم، متولد 1341 در تهران است. از سال 1359 به کسوت حوزویان درآمده و از سال 1363 ساکن قم شده است. فارغالتحصیل کارشناسی ارشد «حقوق بینالملل» بوده و هماکنون مشغول تحصیل در مقطع دکترای رشته «قرآن و متون اسلامی» است. با این ادیب حوزوی که در ادبیات شاگردی مرحوم اوستا و در علوم دینی شاگردی مرحوم مجتهدی را کرده است، گفتوگو کردهایم.
ترکیب ادیب حوزی چگونه بهوجود میآید؟
اگر از من بپرسید ادیب حوزوی راستی راستی کیست، میگویم کسی که توانسته بین میراث فخیم ادبی و دانش حوزه پل بزند و این پل زدن رهآوردی بهدنبال داشته باشد که به درد مردم بخورد.
با توجه به این تعریف، تصویر فضای ادبی حوزه را چطور ترسیم میکنید؟
خاکستری. نه میشود ناامید محض بود و نه رگههای امید آنقدر درخشان است که موجب ابتهاج بشود! به این علت که فضای حوزه مجال رشد کمی و کیفی کافی به اهل ادب و هنر نمیدهد. دانش حوزوی، زبان حوزوی، داد و ستدهای حوزوی... باید به یک خیزش عمومی در حوزه بینجامد. که نمیدانم کی ایجاد میشود. برای آنکه به اهل ادب و هنر به چشم بیگانه و غریبه نگریسته نشود.
انگیزهتان از تألیف کتاب «بر بال قلم» (آیین نگارش برای حوزویان) در همین راستا بود؟
دوست داشتم درس ادبیات بهمعنای خوب و هنرمندانه نوشتن، در حوزه جا باز کند. به بخشی از این هدف هم رسیدم، یعنی از این طریق توجهاتی به کانون ادبیات و نویسندگی در حوزه جلب شده.
بخش دیگری از انگیزه من هم این بود که احساس میکنم «خوب نوشتن» از مهمترین ابزار کار یک مبلغ دین است. معصومین به ما توصیه فرمودهاند بهدنبال علم دین برویم تا محاسن کلام اهل بیت را به مردم نشان بدهیم. عالم دین وقتی میتواند محاسن سخن معصوم را به مردم نشان بدهد که خودش محاسنشناس باشد و وقتی اینچنین میشود که ذوقش دست کم تکان و تلنگری خورده باشد. بنابراین ورود به ادبیات برای ماندن در خود ادبیات نیست، بلکه برای گشودن پنجرهایست به عالم ذوق. دریچهایست برای نگاههای متفاوت. این برای مبلغ دین لازم است.
در تعابیرتان از اصطلاح «داد و ستد» بین حوزه علوم دینی و حوزه ادبیات استفاده کردید. در این بده بستان چه تأثیراتی را حوزه علوم دین بر ادبیات ما بهجا نهاده؟
فضای دروس حوزوی از هنر بیگانه است. طلبه وقتی وارد میشود، باید خیلی تلاش کند که از هنر جدا نشود یا اصطلاحا نبُرد. تأثیر مثبتش هم که بهنظرم خیلی مهم است این است که عالم دین شدن ریشه به آدم میدهد: میراث معنوی. مفهومی به آدم میدهد که دانشگاه و دیگر افقهای فکری نمیدهند. خیلی رنج و زحمت دارد، اما ارزشمند است. کسی که بعد از تحصیل علوم حوزوی بازگشتی بکند و مثلا «کلیله و دمنه» یا «شاهنامه» را بازخوانی کند، بسیار بیشتر از کسی که حکمت و فلسفه و معارف حوزوی را نیاموخته بهره میبرد.
پس اینها را قابلجمع میدانید؟
نهتنها قابلجمعند، بلکه اگر با هم جمع نشوند هر دو ناقص میمانند. اما متأسفانه در مقام عمل کمتر جمع شدهاند. طلاب بهخاطر فضای سنتی حوزه عملا مجبور میشوند یا با ادبیات خداحافظی کنند یا با حوزه. چهرههای زیادی را سراغ دارم که امروزه از افتخارات شعر و ادب و قصه ایراناند. این بزرگواران مدتهای زیادی هم در حوزه بودند، نه یک روز و دو روز. منتها به همان خاطر از حوزه خارج شدند. حوزویانی هم داریم که اگر مجال التفات کافی به هنر و ادبیات مییافتند از سرآمدان این عرصه میشدند. حوزه باید کمک کند تا موانع این راه برچیده بشوند.
چرا عدهای در حوزه پرداختن به هنر را غیر لازم و زائد میدانند؟
بهخاطر اینکه از زاویه تفنن و سرگرمی به هنر مینگرند. گمان میکنند که هنر یعنی خیال و خیال را هم مترادف با وهم و بیهودگی میگیرند.
دلمشغولی این روزهایتان چیست؟
خیلی نگران فردای طلاب جوان هستم که برای کارکردهای حوزوی ـ که فرهنگ و ادب هم از آن جمله است ـ فاقد نقشه راه هستند. خیلی از کسانی که به حوزه قدم میگذارند، گلوله استعدادند. آمدهاند که در حوزه هم بیاموزند و هم تهذیب بشوند. اما معمولا نمیتوانند به تمام آنچه میخواهند برسند. نه به این دلیل که حوزه ظرفیت ندارد، بلکه بهعلت فقدان نقشه راه مناسب.
در «مدرسه اسلامی هنر» که برای طلاب و فضلای هنرمند تأسیس شده، چه فعالیتهایی میکنید؟
عضو هیأت علمی هستم و «فلسفه هنر» تدریس کرده و دوستان را در زمینه پایان نامه راهنمایی میکنم. فعالیت دیگرم هم آموزش نویسندگی و برگزاری کلاس حافظ خوانی، بههمراه تحلیل و بررسی است. ساعاتی را هم در موضوعات گوناگون به دوستان جوان مشاوره میدهم.
آخرین کتابتان؟
ترجمه دوره کامل (الغدیر) مرحوم علامه امینی است. هفت سال برای این کار وقت گذاشتهام و به آن افتخار میکنم چون این کتاب گرانقدر یک میراث علمی - ادبی بسیار بزرگ است برای اسلام و تشیع